حالا يه درياى بزرك
فاصله بينمونه
دروغ ميكه هر كى ميكه
مارو به هم مى رسونه
رفت تو هميشكيست
قلبم اينو خوب ميدونه
محال بركشتن تو
بازم ميون اين خونه
رفتى برو سبردمت
سبردمت دست خدا
خيال نكن كه خاطرم
بشه ازاسم توجدا
كنارساحل ميشينم
سنك ريزهارومى شمارم
وقتي دلت ميگيره ..
وقتی دلت آواره میشه ..
وقتی هیچ سرپناهی نداری ..
وقتی احساس میکنی توو هفت آسمون یه ستاره نداری ..
وقتی می فهمی که دنیا با همهء قشنگیهای زود گذرش فقط یه بازی بوده و تو بازیگرش ...
وقتی چشات پُر از اشک هست و یه شونهء مهربون برا گریه کردن نداری ..
وقتی چشماتو می بندی و مرگ رو آرزو میکنی ..
او نوقت به دلت نگاه کن ، به خودت، به گذشته ات و به اتفاقها و عواملی که باعث این اتفاق شده اند نگاه کن ...
سعی کن حکمت زندگیت رو بفهمی ...
ببین در عوض چیزهایی که از دست دادی چی بدست اوردی ؟
اگر تونستی چیزهایی رو که بدست آوردی، ببینی،بفهمی و درک کنی ... اونوقت تو برنده ای
حتی اگر به ظاهر بزرگترین شکست زندگیت رو تجربه کرده باشی! چون با چیزهایی که بدست
آوردی میتونی آینده ات رو با پایه های محکمتر بنا کنی ..
سلام اينها نوشته مريم که حرف دل منم هست
maryam_2003
برکت مهر سلام
دیشب شب تمام مدت زیر باران خوابید تصور کردم این همه تگرگ درشت ، قهر ته دل تو را هم می شوید و با خودش دوباره به دریا بر می گرداند اما باز هم اشتباه ببخشید برکت مهر من نرسیده به باران را هم آوردی خستگیت حسابی در رفت نه؟ نه من بودم ، نه شعر عاشقانه ای ، نه ترانه ی بی وقتی ، تازه خیلی ها هم بودند خیلی هایی که یقین دارم من دلم نمی خواست باشند اما دیگر منی در کار نیست خودت گفتی من هرگز در زندگیت نبودم و بعد تصحیح غم انگیزت این بود که نیستم عیبی ندارد این بار واقعا بدون قضاوت عاشقانه حق با توست . اما زیبای من به خدا دیوانه ها فقط آن کسانی نیستند که بر اثر یک اتفاق پیش از تولد یا بعد از خیانت دچار رهایی از عالم زمینیمان می شوند فقط به آنهایی که زنجیر به دست و پا و تختشان می بندند دیوانه نمی گویند . نمی دانم بد است یا خوب که اغلب آدمهایی را که به دلشان زنجیر است دیوانه نمی پندارند یا اصلا کسی آنها را یا نمی شناسد یا تشخیص نمی دهند یا علاجی نه علاج که ندارد ف این را نشنیده که هیچ نخوانده بگیر به هر حال آن کودک سرگردانی هم که با خشمی عجیب و چند تکه نغمه ناتمام غم انگیز و دو چشم درشت متحیر با سوال و ترس و همهمه و گاه قطعه عجیبی زیر لب در کوچه و خیابانهای آشنایی غربت شهرمان قدم می زند و منتظر است تا در ازای پرتاب سنگ کودکان نه چندان مودب کوچه پس کوچه های این دیار از بودنش دفاع کند دیوانه نیست او از بس می فهمد و نمی تواند کاری کند خودش را به نفهمیدن زده است و شاید این مال کمی طاقتش باشد و دیگر هیچ. نمی دانم جزو کدام درجه اما من را هم توی یکی از مجموعه ها جای بده یا اگر دلت خواست مثل زیر مجموعه تهی در کتابهای ریاضی دوره راهنمایی یک آکولاد باز کن و بعد ببند و شرایط من دیوانه را در آن بگذار و بعد ببند و شرایط من دیوانه را در آن بگذار تا خیالت راحت شود . زیبا چقدر تنبیه چقدر دوری چقدر سرزنش یعنی تو فکر می کنی من هنوز ادب نشده ام؟ من از روی چه چیزی باید جریمه بنویسم تا دختر خوبی باشم؟ کدام کتاب کدام جمله کدام حرف؟ کجای این دنیا گفته اند دست خود انسان است وقتی عشقش به جنون می رسد جلوی دلش را بگیرد بی انصافی ست تو تنبیهم کردی این خوب است من یاد کودکی ام افتادم که بی تنبیه بود و تو جای خالی آن را و جای خالی جریمه های نکرده را هم پر کردی دیگر چه؟
تو چقدر کردی و من نکردم و من چقدر ناخواسته یک عالم کارهایی را کردم که نباید می کردم و اینها تمامش علائم آن نوع دیوانگی ست که بیماری تقریبا کیمیای خیلی کمیابی ست و اصلا هیچ جورش دست من نیست ،اما ببخش دست توست تو می توانی دیگر من را ببخشی و تمامش کنی ،درست عین من ،که تمام شدم زیبا! که با این گونه تمام شدن هنوز هم می شود برای تو نوشت زیبا دلم می لرزد از حتی نوشتن اسمت، چه برسد به گفتنش . خلاصه اینکه خلاصه نمی شود در هیچ چیز و در همه چیز تمام آسمان من ، خلاصه دو چشم رنگ عسل توست هر وقت صلاح بود یک جوری مرا ببخش سعی کن بشود فراموش کنی، به چشم یک دیوانه که گاه گاه اما دیر به دیر جنونش فوران می کند . به من نگاه کن ، قتل که نکردم عزیزم ، در دادگاه هم قتل را اگر ناشی از جنون باشد می بخشند ،لااقل برایش قصاص نمی گذارند گر چه حکم های الهه مهر ماه من قابل تجدید نظر نیست، اما همیشه بر قانون هم استثنائی وارد است بیا و بگذار به حساب جنون ، تنبیه را کم کن و تخفیف را بسیار . به خدا دیوانه تو بودن قشنگ است ، عشق که تنبیه ندارد البته اگر تو بخواهی دارد حرفی نیست اما لطفا دیگر ببخش ، حسابی تنبیه شدم مثل آتش گرفته ای که دیگر هرگز به آتش نزدیک هم نمی شود چه برسد به اینکه دستش را به آتش بزند من تو را عجیب کم دارم یعنی هیچ چیز ندارم تا باز خودت بگویی که دارمت، داشتن در رویا ، دردی را دوا نمی کند گر چه خودش مثل عالم دیوانگی عالمی دارد .
کسی که به جرم دیوانگی ات باید در انتظار بخششت باشد.
مريم
من مثل مرغ عشقم هرچي ديدم نوشتم
رو بال شاهپركها دوستت دارم نوشتم
واست ستاره چيدم تو آسمون سينه ام
دليل عشقم و من تو چشماي تو ديدم
بالا ميرم غروبه پايين ميام سكوته
ترس من من از همينه بمونم بي آشيونه
عشق تو داغونم كرد با غصه همخونم كرد
تو اوج نااميدي شادم و مسرورم كرد
فكر ميكنم ميميرم نكنه تورو نبينم
سبد سبد عقاقي پيش پاهات بريزم
آسمون ابر سياه
آسمون ابر سياه ************ اسمون يه پنبه از لحاف ماه آسمون پرده آبي رو به اين دنيايه ما آسموني آسموني آسموني تو ميدوني امشب از حادثه دورم امشب از مرثيه مسرور امشب اون يه تيكه ماهم كه يه كنجي بهت زده بود امشب اون چراغي هستم كه واست تاريكي داره واسه اون چشماي خستت مهتاب رو پائين بياره مي بره تا بي نهايت تا به سد تو رسيدن همچنان بايد بباره تويه بغض و هق هق من واسه اون بغض نگاهت واسه اون چشماي نازت كه داره يه دنيا معنا واسه اين هميشه تنها آسموني آسموني آسموني تو ميدوني واسه دوست داشتن و بودن واسه حس كردن و خواستن بزار اون رها بمونه تا بخونه بخونه از اين همه قلباي يخ بسته بزار پر حرارت اون مي دونه چي ميگه از كي ميگه قلبي كه قشنگترين هديه واسه يه عزيزه اون مي تونه اون مي دونه اون كه ناز آسمون رو حس كرده تو قلبش اون نفسهاي عميق و اون صداي بي دليل و اون تركيدن بعض و كه بروز يه وقتي آروم تويه خوابي پر از نور غلط مي خورد اينور و اونور اون تو خواب نازنينش داشت مي ديد دنياي ديگه اون با اون چشمايه بسته اون مي فهميد اون مي شنويد اون حقيقت رو مي دونست آسموني آسموني آسموني خوب مي دوني واسه برگشتن و موندن واسه تكرار دوباره تو چشمايه تو زل زد رئد اون نگاهه نافذ تو ميدوني توميدوني ديگه برگشتي نداره راهي كه رفته آدم برنمي گرده ديگه پايانه تمومه همه هر چي بوده رفته !!!!
يــاد تو بــود و تـــن تـــنــهای مـــن
زنده بـــودم روزگـــاری در کفـــن
من سخن گفتن ز يادم رفتــه اســـت
دوختم لبــهای ساکـــت از ســـخــن
گل جدا کــردم ز گلـــبرگ و جـــدا
ريـختم بر پـــای آن گـــل پيروهـــن
دانــه ای پاشـــيدم از گـــل واژه ها
جمع کردم مرغــکان را در چـــمن
تن جدا کردم مــن از تـــن ها جـــدا
شـــکل تـــنهايی کشـــيدم روی تـــن
ياد تو بود و تماشای بهار ای نو نگار
کنج آن باغ قديمی زير آن کاج کـــهن
من !
راه باريكي كه ٬ پيچ مي خورد
و به بن بست مي رسد
در خودش راه مي رود
به خودش مي رسد
؟
شرمم از دست تهي نايد ,اكر فرصت د هي
جان شيرين اي عزيز دل فدا يت ميكنم
روي در رويت سخن كفتن فرا موشم شود
زير لب اما شكا يت با خدايم مي كنم
لطفها كردي كه با من از محبت دم زدي
زين سبب از جمله ى خوبان جدايت مي كنم
كر جدا ئي هم كني هركز نشو غافل ز من
تا ابد صبر اي جدا از من به بايت مي كنم
نا اميدم كر كني مي ميرم , اما باز هم
در همان حالت كه مي ميرم دعايت مي كنم
بابا يه نظر بديد من ضامن هيچيتون نمی شه
بابا يه نظر بديد من ضامن هيچيتون نمی شه
چته آسمون دوباره
كم آوردي باز ستاره؟
اشك نريز اخماتو وا كن
به خدا فايده نداره
مي گن اشك اگه بريزي
سبكت مي كنه اما
اوني كه گذاشته رفته
كي ما رو به ياد مياره
انقدر بارون مي ريزي
به تو شك مي كنه مهتاب
كه ديشب بوده تابستون
وليكن امشب بهاره
دلتو بزن به دريا
تا بشي تنهاي تنها
يا شايد خدا بخوادو
بكنه بهت اشاره
اگه اون يه كم دوست داشت
بي خدافظي نمي رفت
دعا كن خدا تلافي
سر قلبش در نياره
اگه بي وفا نبود كه
واسه تو عزيز نمي شد
اوني كه بشكنه اما
بمونه اون موقع ياره
آسمون ديگه تموم كن
گريه رو فقط دعا كن
كه خداي آسمونا
هيچ روزي تنهاش نذاره
ديدي آخرش نموندي
منو تا جنون كشوندي
دلي كه دادم به دستت
آخرش زدي شكوندي
آخراش خوب شده بودي
تيتر نامه هامو خوندي
اما چون خوندي و رفتي
دلمو پيشتر سوزوندي
تو چی می گی ؟
من تنهاترين كس را ديدم تنها تر از من بود
در بيابانهاي دورسخن از عشق مي گفت
و وقتي او از عشق مي گفت گويا دارد
جان مي دهد نمي توانست از عشق بگويد
و وقتي مي گفت عشق ؛ عشق من
بغض تمام گلويش را پر مي كرد
و فقط اشك از چشمهاي تك و تنهايش
به پايين بر روي شن ها مي ريخت
و شن ها هم براي او جمع مي شدند
باز حرف مي زد از خود شن ها مي گفت
آري مي گفت
كه وقتي خوبند احساس تنهايي نمي كند
ولي وقتي عصباني مي شوند
ديگر تنهاي تنهايم
تنها تر از باد
واي اي خداي من تنها تر از من يعني
وجود دارد ...؟
او شن ها را داشت ولي من ...
نمي دانم چه بگويم از كه بگويم ؟
خدايا تو باش در كنارم
خدايا باش در كنارم
تا زماني كه شني برايم گريه كند
اي خداي من بمان در كنارم
عجب !
آفتاب است و، بيابان چه فراخ!
نيست در آن نه گياه و نه درخت.
غير آواي غرابان، ديگر
بسته هر بانگي از اين وادي رخت.
***
در پس پرده اي از گرد و غبار
نقطه اي لرزد از دور سياه:
چشم اگر پيش رود، مي بيند
آدمي هست كه مي پويد راه.
***
تنش از خستگي افتاده ز كار.
بر سر و رويش بنشسته غبار.
شده از تشنگي اش خشك گلو.
پاي عريانش مجروح ز خار.
***
هر قدم پيش رود، پاي افق
چشم او بيند دريايي آب.
اندكي راه چو مي پيمايد
مي كند فكر كه مي بيند خواب.
(سهراب سپهري
تو ديگه دوسم نداري خستگي بهونته
طفلكي دلم كه هر چي مي رونيش ديوونته
يادته نوشته بودم تو تموم نامه هام
خوش به حال بند اون كيفي كه روي شونته
حالا من دارم ميرم با غصه هام يه جاي دور
اما يادگاريام هميشه توي خونته
براي او كه نبودنش برايم محال بود
وقتي كه ديگر نبود ، من به بودنش نياز مند شدم
وقتي كه ديگر رفت ، من به انتظار آمدنش نشستم
وقتي كه ديگر نمي توانست مرا دوست بدارد ،
من او را دوست داشتم
وقتي كه او تمام كرد ، من شروع كردم
وقتي او تمام شد ، من آغاز شدم
و چه سخت است تنها متولد شدن
مثل تنها زندگي كردن
مثل تنها مردن
http://www.axbaroon.com/picshow.php?BigPicID=1089561913
اين درسته و اصل زندگيه مگه نه ؟
روزی فرا خواهد رسید که جسم من آنجا زیر ملافه سفید پاکیزه ای که چهار طرفش زیر تشک تخت بیمارستان رفته است ، قرار می گیرد وآدمهایی که سخت مشغول زنده ها ومرده ها هستند از کنارم می گذرند .آن لحظه فرا خواهد رسید که دکتر بگوید مغز من از کار افتاده است و به هزار علت دانسته ونداسته زندگیم به پایان رسیده است .
در چنین روزی تلاش نکنید به شکل مصنوعی وبا استفاده از دستگاه ، زندگیم را به من برگردانید واین را بستر مرگ من ندانید ، بگذراید آن را بستر زندگی بنامم و بگذارید جسمم به دیگران کمک کند که به حیات خود ادامه دهند .
چشمهایم را به انسانی بدهیدکه هرگز طلوع آفتاب ،چهره یک نوزاد وشکوه عشق را در چشمهای یک زن ندیده است . قلبم را به کسی بدهید که از قلب جز خاطره دردهایی پیاپی وآزار دهنده چیزی بیاد ندارد. خونم را به نو جوانی بدهید که او را از تصادف ماشین بیرون کشیده اند وکمکش کنید تا زنده بماند ونوه هایش راببیند. کلیه هایم را به کسی بدهید که زندگیش به ماشینی بستگی دارد که هر هفته خون او را تصفیه می کند. استخوانهایم ، عضلاتم ، تک تک سلولهایم واعصابم را بر دارید وراهی پیدا کنید که آنها را به پاهای یک کودک فلج پیوند بزنید .هر گوشه از مغزم را بکاویید ، سلولهایم را اگر لازم باشد بردارید وبگذارید به رشد خود ادامه دهند تا با کمک آنها پسرک لالی بتواند با صدای دورگه فریاد بزند ودخترک ناشنوایی زمزمه باران را روی شیشه اتاقش بشنود. آنچه را که از من باقی می ماند بسوزانید وخاکسترم رابه دست باد بسپارید تا گلها بشکفند . اگر قرار است چیزی از وجود من دفن کنید بگذارید خطاهایم ، ضعفهایم ،وتعصباتم نسبت به همنوعانم دفن شوند .گناهانم را به شیطان وروحم را به دست خدا بسپارید واگر گاهی دوست داشتید یادم کنید عمل خیری انجام دهید یا به کسی که نیازمند شماست کلام محبت آمیزی بگویید : اگر آنچه را که گفتم برایم انجام دهید همیشه زنده خواهم ماند .
(( رابرت . ن . تست ))
ما هم بريم يا نه ؟
برويم اي يار، اي يگانه من
دست مرا بگير!
سخن من نه از درد ايشان بود،
خود از دردي بود كه ايشان اند!
اينان دردند و بود خود را
نيازمند جراحات به چرك اندر نشسته اند.
و چنين است
كه چون با زخم و فساد و سياهي به جنگ برخيزي
كمر به كين ات استوارتر مي بندند.
برويم اي يار، اي يگانه من!
برويم و، دريغا! به هم پائي اين نوميدي خوف انگيز
به هم پائي اين يقين
كه هرچه از ايشان دورتر مي شويم
حقيقت ايشان را آشكاره تر
درمي يابيم!
با چه عشق و چه به شور
فواره هاي رنگين كمان نشا كردم
به ويرانه رباط نفرتي
كه شاخساران هر درخت اش
انگشتي ست كه از قعر جهنم
به خاطره ئي اهريمن شاد
اشارت مي كند.
و دريغا اي آشناي خون من اي همسفر گريز!
آنها كه دانستند چه بي گناه در اين دوزخ بي عدالت سوخته ام
در شماره
از گناهان تو كمترند!
مرگ
مرگ از پشت پنجره به من مي نگرد
زندگي از دم در قصد رفتن دارد
روحم از سقف گذر خواهد كرد
در شبي تيره و سرد
تخت حس خواهد كرد كه سبكتر شده است
درونم خرچنگي است
كه مرا مي كاود
خوب مي دانم كه تهي شده ام
وفرو خواهم ريخت
بچه هايم نيز از من مي ترسند
آشنا يانم نيز
به ملا قات پرستار جوان مي ايند
